Skip to content

روزی که تمام می شد دنیا هر هفته جمعه ها غروب

12 اکتبر 2012

روزهای دوشنبه خوابگاه، روزهای عنی هستند. نه فقط به خاطر اینکه کلاسی ندارم. در واقع از ظهر روز یک شنبه تا صبح روز سه شنبه هیچ کلاسی ندارم و مجبورم که هی دور خودم بچرخم تو خوابگاه. دوشنبه ها در خوابگاه بیشتر به این خاطر بد هستند که همه خبرهای بد می رسند. بابابزرگم که مرد، دوشنبه بود و من سر کلاس بودم که خبرش رسید بهم. اول مامان زنگ زد. برنداشتم. همونجا سر کلاس بهش اس ام اس زدم : حاجی ؟ (به بابابزرگ می گفتیم حاجی.) جواب داد : آره. اینطوری بود که فهمیدم حاجی مرده.

این هفته دوشنبه از صبح که پا شدم، حال عنی داشتم. اول از دست این مصطفا که هی با دوست دخترش حرف می زد و بعد هم از مزاحمینی که هی می خواستند با ما هم اتاق شوند و ما در عین این که یک خجالت خاصی در چهره هایمان بود، می گفتیم داداش، ما همین الان هم دو تا از ظرفیت اصلی اتاق بیشتریم. بکش بیرون. بعد یارو هی می گفت که من اصن جا نمی خوام و فقط شبا میام و خورد و خوراکم هم کمه و زیر تخت هم جا می شم و صدای سوسک هم بلدم در بیارم. ما هم می گفتیم کون لقت، نمی خوایم لاشی. بعد طرف می رفت.

بعد نهار رفتم حموم و دوش گرفتم. حموم که بودم خیلی یهویی و غیرمنتظره خودارضایی کردم – واقعا ما هنوز انقدر با هم خودمونی نشدیم که به جای خودارضایی کردم بگم جغ زدم؟ نه؟ اوکی – یعنی اصلا نمی خواستم چنین چیزی بشود. یک دفعه ای شد. برای خودم هم غیرمنتظره بود. از حمام که آمدم بیرون، حالم خیلی بهتر بود. نمی دانم به خاطر جغ یکهویی بود یا سرانده شدن قطره های آب سرد روی سر و کله ام. از حمام که بیرون می آیم و به اتاق می روم، بهرنگ بهم لبخند می زند. خوشم می آید ازش. اگر گی بودم، حتما باهاش همخوابه می شدم. ولی خب گی نیستم. گرچه در حال حاضر فرقی با گی های همیشه خمار هم ندارم. فرقی با استریت های همیشه خمار هم ندارم. اصلا فرق خاصی با دیگران ندارم.

شب رفتیم بیرون با بچه ها که خیر سرمان خوش باشیم. شام را بیرون بخوریم. دور میز بودیم و تازه سفارش هایمان را آوردند که م. اس ام اس زد و گفت که مامان حالش بد شده باز. بردنش بیمارستان و سرنگ و آمپول. دست به غذا نمی زنم و می آیم بیرون و زنگ می زنم خانه. مامان گوشی را بر می دارد. حرف که می زند بغضم می گیرد. خیلی حرف نمی زنم که نفهمد بغض کرده ام. بعد اینکه فهمیدم الان حالش بهتره، فوری گوشی را قطع می کنم و همان بیرون رستوران، گریه می کنم. حالا نه خیلی سخت و با شدت و اینها. ولی خب گریه می کنم. از پشت شیشه، بچه ها را می بینم که می خندند. شادند. بهرنگ هم شاد است. گرچه او هم مشکلات خودش را دارد. مادرش خارج از ایران است و باید از پدر مریضش پرستاری کند. برای لحظه ای مرا می بیند و من هم سعی نمی کنم که اشکم را پنهان کنم. فقط در همان گریه، لبخند کوچکی برایش می زنم و او رویش را بر می گرداند.

به رستوران که بر می گردم و شروع به خوردن غذایم می کنم، مصطفا می گوید : الان خیلی خوشحالی داری پیتزا می خوری، نه؟ با چشمان قرمز شده و صورت پف کرده، می گویم که آره. خیلی خوشحالم.

امروز فهمیدم که تولد خودم هم امسال دوشنبه است. همه دوشنبه ها گند هستند.

Advertisements

From → Uncategorized

3 دیدگاه
  1. از ته ته ته ته دل آروز دارم که مادرت خوب خوب بشه :)

  2. نوشته‌هات خوبه. دست‌انداز نداره، آدم راحت تا آخرش می‌خونه.
    ببخشید من دوس ندارم به مسائلی که تو پستا مطرح می‌شه اشاره کنم:)
    چیزه، من گلدفیشم

    • سلام گلدفیش جانم!! خوبی؟ بابا چه عجب بالاخره!! منتظر دیدار!!! :))
      اشاره هم بکنی مشکلی نیست عزیز.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: