Skip to content

I’m gonna rise above this, rise above this

9 اکتبر 2012

زندگیم به شکل خوشی تکراری است. راستش زمانی خیلی دوست داشتم که هر روزم متفاوت باشد، از روزمرگی خلاص شوم. اما جدیدا عادت کرده ام. به قول قدیمی ها شل کردم.

چند روز پیش توی خوابگاه، اتفاقی افتاد که این آرامش را بهم زد. گوشی موبایلم یک دفعه ای خاموش شد و دیگر هم روشن نشد. از همین الان می دانستم که چه خبر است. دوباره باید فلش کنم و همه چیزم پاک می شود و دوباره از اول.

با گوشی بهرنگ، هم اتاقیم به مامان زنگ زدم و او را مطلع کردم. بعد هم گوشی را برداشتم و رفتم داخل شهر که بدهمش برای تعمیر. تا حدودی غمگین بودم. این اواخر گوشی من شده بود مثل ماشین کسرز که همیشه خراب است و کار نمی کند. صد التبه که ماشین از موبایل مهم تر و خوشگل تر هم هست.

آقای موبایلی می گوید که باید فلش شود چون احتمالا اشکالش نرم‌افزاری است و نگران نباشم. مگر من نگران بودم؟ یعنی از چهره ام فهمید که نگرانم؟ولی خب من اصلا نگران نبودم. نه من با کسی کار داشتم و نه کسی با من کار داشت. تنها از ندیدن اس ام اس ها و نزدن اس ام اس هایم به فاطمه ناراحت بودم. از این هم که شماره اش را حفظ نبودم، ناراحت تر بودم. چون الان همه چی پاک خواهد شد.

آقای موبایلی گفت که چند ساعتی طول می‌کشد تا گوشی حاضر شود. من هم این چند ساعت را چرخ زدم در شهر. هی سیگار روشن کردم و هی نصفه انداختم زمین. به این فکر کردم که اگر یکی از اعضای فامیل من را ببیند چه خواهم گفت؟ این شهر کیری که بنده در آن در حال گذراندن دوران کیری و بی هیجان لیسانس هستم، شهر مسکونی خانواده پدریم هم هست. همه شان اینجا هستند و چون شهر فوق العاده کوچک است و مغازه آقای موبایلی هم بسیار نزدیک خانه عمه و عمو و آن یکی عمو.

فاک دم.

خب مسلما می توانید حال خراب من را در آن لحظات بفهمید. چون گوشیم خراب بود و تنها راه گوش دادن به موزیک من از طریق همان گوشی بود. حتی هدفون هایم هم خراب شده و به گا رفته هستند. در واقع اگر کسی برای روز تولدم یک هدفون بیتس کوچک اصل بگیرد، از خوشحالی خودم را از یک جای بلندی خواهم انداخت. البته نه آنقدر بلند که چیزیم بشود. مثلا از بالای بالکن طبقه اول ساختمان.

بعد از چند ساعت چرخیدن در شهر و چس دود کردن (به خاطر قلب کیری) و خیره شدن به کون و سینه های دخترهای ملت، برگشتم مغازه آقای موبایلی و گوشی خوشگلم را ابتیاع نمودم. هزینه اش شده بود بیست تومن ناقابل. الان اگه بابا بود، حتما می گفت : پدسگ بیست تومن تو گلوش گیر کرده بود! بعدش هم هر هر می خندید.

گوشی را گرفتم و سریع برگشتم خوابگاه که بازی اینتر – میلان را ببینم. میلان دوباره با اینکه خیلی خوب بازی کرده بود، باخت و من هم ناراحت شدم. من قبلا تا این حد پیگیر فوتبال نبودم. گرچه همیشه طرفدار میلان بودم. اما خب قبلا دوست دختر داشتم و دوست های معمولی بیشتری هم داشتم و اصلا فیلم های سوپرم هم بیشتر بودند و اوقاتم بیشتر گرفته می شدند. ولی خب الان هیچ کدام از آنها را (به غیر از آخری البته) ندارم. راستش دوست دختر نداشتن اصلا تا حدودی خوب هم هست. هم می توانی فوتبال ببینی، هم پول هایت بیشتر ته جیبت می مانند، هم بیشتر وقت کتاب خواندن و فیلم سوپر دیدن داری، هم تخیلاتت قوی می شود. همینطوری الکی.

فردایش که بیدار شدم و دیدم که گوشیه دوباره دارد بازی در می آورد، گفتم کس عمه جندت کونده. بله، همین ها را بلند بلند به گوشیم گفتم و اصلا هم حواسم نبود که هم اتاقی ها خواب هستند. بعد که نصفه بیدار شدند، عذرخواهی کردم و این بار همان حرف ها را دوباره آرام گفتم به گوشی عزیز و خوشگلم. بعد با خودم فکر کردم و گفتم گور بابای هر چی گوشی. می فروشمش.

آگهیش را گذاشتم و چند نفری هم زنگ زدند. ولی خب من هنوز خر مناسبی پیدا نکردم که بتوانم گوشی را تا دسته توی پاچه اش بکنم. بالاخره با این وضع دلار، من هم باید سودی بکنم دیگه.

بعد فکر کردم و دیدم که همه چیزهای مربوط به رابطه قبلیم را تکه تکه از زندگیم انداخته ام بیرون. به غیر از کتاب ها البته. ولی تقریبا همه چیز را قطع کردم. وبلاگش را از ریدر آنسابسکرایب کردم، شماره اش را پاک کردم (که خب البته الان طبیعتا همه چی پاک شده هست)، تقریبا رابطه ام را با همه دوستان مشترکمان (به غیر از همین فاطمه) قطع کردم. شاید همین روزها انقدر احمق بشوم که بروم حتی در فیسبوک هم پاکش بکنم. ولی خب فکر نکنم که انقدر قاطی کنم. یعنی در واقع باید خیلی قاطی کنم تا از فیسبوک هم پاکش کنم. خلاصه همه چیز مربوط به رابطه را پاک کردم. حتی هارد مشترکمان را که توی آن برایش فیلم سوپر و فیلم غیرسوپر می ریختم، مجانی دادم به م. که هم خدا رو خوش بیاید، هم خلق خدا را.

بعد یاد این افتادم که یکی از دوستان مشترکمان هی ازم خواسته بود که برای خودش توضیح بدم. یعنی همانی که باهاش رابطه را قطع کرده بودم، دوست دختر قبلی. هی می گفت که او حقش است بداند و حالش خیلی بد است و اینها. ظاهرا حال من بد نبوده خب. من دسته خر بوده ام حتما. بعدش هم مگر یک آدم یک چیز را چند بار و با چند زبان باید توضیح بدهد؟! هر آدمی مگر چقدر طاقت دارد؟ توان دارد؟ آن هم من که در حالت عادیش هم حرفی نمی زدم. اصلا همه چیزش تقصیر خودم بود. قبول. نه، واقعا قبول می کنم که همه چیز تقصیر من. ولی خب من را هم کیر خر نباید حساب کرد دیگر. من هم حقوقی داشتم و از همان حقوق استفاده کردم.

از دیشب که گوشی دستم آمد، روشنش نکردم. روشن که کردم انبوه اس ام اس ها سرازیر شد. کلا هفت تا اس ام اس آمد. چهار تایشان مال فاطمه بود و سه تایشان هم از سرویس عن ایرانسل بود که فلان شماره ها بهت زنگ زده اند. همه شماره ها هم مال فاطمه بود. همان طور که حدس می زدم. از روی لحن اس ام اس ها فهمیدم که حتما خود فاطمه است.

بهش زنگ زدم و قضیه را گفتم و فکر کرده بود که من خودکشی کردم. بعد بهش گفتم نه الاغ، فی‌الواقع من خودکشی نکردم. چند ساعت بعد که دوباره بهش اس ام اس دادم، گفت که جدی نگران شده بود و این حرف ها. روی لب هایم لبخند می نشیند که جدی نگران شده بود.

دست آخر باید بگویم که خیلی خوب است که هیچ شماره و کانتکتی در گوشی مبارکم نیست! حس آزادگی و رهایی خاصی دارد! همینجوری الکی.

Advertisements

From → Uncategorized

One Comment
  1. پسر من قلمت رو خیلی دوست دارم .همچین روون مینویسی آدم غرق میشه توش .

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: