Skip to content

What you needed was to be rid of me

7 اکتبر 2012

وقتی کلمه مولان را می شنوید، یاد چه میفتید؟ خب وقتی من این کلمه را روزهای اول دانشگاه شنیدم، یاد یک انیمه با همین نام افتادم. فامیلی یکی از هم رشته ای هایم بود. هم خنده دار بود و هم تازه. مخصوصا برای من که همه نام های خانوادگی ای که می شناختم، اصغری و اکبری و فتحی و عباسی بودند. چیزهایی بر همین وزن. رضا، همین هم رشته ای مذکور، اهل آذربایجان بود. ترکی را بسیار حرفه ای و شیرین حرف می زد و چند باری که با هم سوار اتوبوس دانشگاه بودیم، فهمیدم که خیلی مهربان و خوش برخورد است.

اواسط ترم پیش، یعنی وسط های اردیبهشت امسال بود که رضا با یک بسته شیرینی بزرگ آمد سر کلاس و گفت که دارد ازدواج می کند. یعنی اول ما هی مسخره اش کردیم و گفتیم که نکنه داری عروسی می کنی؟ بعد گفت الاغ ها واقعا دارم عروسی می کنم، خفه شید. ما هم خفه شدیم و همه شیرینی ها را خوردیم. حلقه ازدواجش را که دیدم، تعجب کردم. پس راست می گفت. ولی آخه با این سن کم؟ حتما در دهاتشان رسم بود. راستی، مولان نام دهاتشان بود. جایی در آذربایجان.

رضا ترم جدید که شروع شد، هفته اول را نیامد. یعنی هفته پیش. این هفته که آمد سیاه پوشیده بود. نامزدش در زلزله اهر و روستاهای اطراف مرده بود. اینها را خودش نگفت. یکی از دوستان نزدیکش با خونسردی فوق العاده اعصاب خورد کنی به ما می گفت. خودش هم خیلی ناراحت نبود انگار. فقط هر چند دقیقه یک بار به جایی خیره می شود و بعد از چند ثانیه، دوباره حواسش سر جایش می آید. من می خواهم دق کنم.

فکر می کنم همین چیزهاست که آدم ها را متلاشی می کند. همین زلزله هاست که همه چیز را خراب می کند. خودش با خانواده اش، وقت زلزله آمده بودند تهران. نامزدش با خانواده اش مولان مانده بودند. مسخره است. از کل خانواده هشت نفری، تنها و تنها نامزد رضا از بین می رود. بقیه صدماتی جزئی می بییند یا فقط جاییشان می شکند. چرا همه بلاهای بد سر آدم های مهربان و خوش برخورد می آید؟ دوست ندارم دیگر با رضا حرف بزنم. حتی دوست ندارم توی چشم هایش را نگاه کنم. احساس گناه می کنم. نمی دانم چرا. هر چه می کشیم از این جبر جغرافیایی لعنتی است.

Advertisements

From → Uncategorized

One Comment
  1. kharabatii permalink

    مومو
    تو ایران ، پسر خاله ام دوستی داشت که او هم در اوایل دوران جوانی با دختری دوست شده بود و بعد با هم نامزد شده بودند.
    عاشق و معشوق بودند بنا به گفته ها و شنیده ها.
    پسر خانواده ای نداشت . پدر و مادرش هر دو فوت شده بودند و او تنها بود. دختراز دست روزگار سرطان گرفت و جلوی چشم پسر پرپر شد و رفت .
    هرچه تلاش کردند ، درمان به جایی نرسید و دختر خیلی زودتر از آمدنش رفت.
    تا مدت ها پسر بیچاره ،هیبتی شبیه به راهب های دیر داشت . ریش های بلند و ظاهری ژولیده . دیگر برایش هیچ چیز مهم نبود. سیگار با سیگار روشن می کرد.
    شنیدم الان بهتر شده اما نه خیلی .
    زندگی تکرار همین نراژدی های لعنتی است.
    باور کن خسته ام از تکرار …

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: