Skip to content

Let me sleep with open eyes and then call me Mr. Depression

5 اکتبر 2012

نمی دانم این که فیلم های قدیمی را ببینیم، ایده کی بود. ولی خب از اتاق که آمدم بیرون، دیدم که نشسته اند و دارند فیلم های مسافرت ها و تولدها را می بینند. فیلم هایی که بابا در همه شان بود. از این که بدون اطلاع من این فیلم ها در خانه پخش می شود، واقعا ناراحت می شوم. مامان هم می داند. این فیلم ها برای من مثل فحش ناموسی هستند. مثل یک خنده شیطانی هستند. همه این فیلم ها پتک می شوند و فرود می آیند توی سر من که تو دیگر خنده های بابا را نخواهی دید. صورتش را نخواهی دید. ناراحتی و خشم های مسخره اش را هم نخواهی دید. برای همین است که هیچ عکسی از بابا در اتاق خودم ندارم و دوست هم ندارم که عکس یا فیلمی از آن دوران ببینم. حتی دوست ندارم که خوابش را هم ببینم. البته زمانی واقعا دوست داشتم خوابش را ببینم، ولی خب دیدم عذاب است فقط. گرچه هر از چند گاهی دلم برای همین فحش های ناموسی هم تنگ می شود. چون از طرفی هم دوست ندارم که کلا قیافه اش یا خنده اش را فراموش کنم.

توی یکی از همین فیلم ها بود که ما نشسته بودیم و نهار می خوردیم و می خندیدیم. هیچ اتفاق یا مناسبت خاصی هم نبود. آن زمان تنها کسی که در خانواده ما دوربین فیلمبرداری داشت، خاله ام بود. یک روز خاله را دعوت کردیم و گفتیم که از یک روز زندگی ما و اتاق هایمان فیلم بگیرد. به همین سادگی. حاصلش شده یک فیلم چند ساعته که اصلا داستان خاصی هم ندارد. زندگی چند نفر است دور هم که هی هندوانه می خورند و نهار می خورند و همدیگر را بغل می کنند و الکی می خندند. همین. توی همین فیلم مذکور است که وقت نهار، داداش قشنگم از کامپیوتر، غمگین ترین آهنگ های ممکن را پخش کرده است. تصویر مسخره ای است. ما داریم می گیم و می خندیم ولی موزیک پس زمینه، مثلا از کرخه تا راین است. اینجا بود که فهمیدم که آن موقع ها، با هم بودن برای شادی همه مان بس بود. فرقی نداشت چه آهنگی پخش می شد، کی می باخت، کی می برد، کی می مرد، همین که یکدیگر را داشتیم، بسمان بود. اما خب الان اوضاع فرق می کند. الان من با یک آهنگ نسبتا غم انگیز خاطره دار هم ممکن است بشکنم. اصلا آژانس شیشه ای را که می بینم، از اول تا آخر گریه می کنم. اوج گریه هایم هم جایی است که ابوذر با بابایش از پشت میله های بانک، مچ می اندازد و من مثل الاغ عر می زنم که چرا حتی یک بار هم نشد که باهاش مچ بیندازم و له و لورده اش بکنم؟ چرا نشد یک بار واقعا از روی خشم بزند در گوشم؟ چرا هیچ چیزی نیست که بتوانم ازش متنفر بشوم؟ این ها را که می نویسم، زیر گلویم و قسمتی از کمرم می لرزند.

سوار تاکسی هستم. هدفون هایم دوباره خراب شده اند. اصلا معضل اصلی این روزهایم، همین هدفون ها هستند. خراب که می شوند، فکر کردن من هم شروع می شود. یک دفعه ای یاد همه بدبختی هایم میفتم و چه بدبختی ای بزرگ تر از غم نداشتن پدر؟ از اینکه نزدیک به هشت سال گذشته، خشمگین می شوم. از اینکه انقدر سریع گذشت، خشمگین می شوم. می خواهم خودم را از در تاکسی بیندازم بیرون. ولی خب یادم میفتد که قرار است بروم مانیا. قرار است خوش باشم مثلا. قرار است دوباره الکی بخندم. بی خیال همه چیز می شوم. از فکر تمام تجربیات و دعواها و خوشی هایی که می توانستیم در این هشت سال داشته باشیم، دیوانه می شوم. از فکر داشتنش اصلا دیوانه می شوم. مگر نه این که اگر بابا بود، من اصلا این آدم فعلی نبودم؟ مگر نه این که اگر بود، خیلی چیزها اصلا در من شکل نمی گرفت؟ مگر نه اینکه اصلا مرگش من را بزرگ و مرد کرد؟

تمام آن خنده ها را جمع می کنم، می برم در پستوی خانه، می گذارم در کوزه، آبش را می خورم.

Advertisements

From → Uncategorized

2 دیدگاه
  1. kharabatii permalink

    خواهرم دو سه روزی پیش من بود در هفته گذشته
    حدود هزار تا عکس گرفت از برلین . باورت میشه ؟!!
    1000 تا !!!
    در یک سری زیادی از آنها من هم هستم که بنا به گفته خودش قسمتی از هویت مسافرتش به برلین رو تشکیل میدم.
    اما من دیگه دلم نمی خواد تو هیچ عکسی باشم . عکس ها و فیلم ها در خیلی از موارد مثل سوهان روح می مونن.
    یادم میاد سال 73 که پدربزرکم فوت شد . مادربزرگم و مامان می نشستن تنها فیلم ویدیویی که از جمع خانوادگی داشتیم رو نگاه می کردن و به مثابه روضه همراه با حرف زدن های پدربزرگم اشک می ریختن .
    یعنی واقعا مزخرفترین حرکت ممکن بود و من با اینکه سنم کم بود مدام به آنها می کفتم چرا اینجور خودتون رو عذاب میدید و تنها جواب من این بود که تو بچه ای و یا اینکه خیلی محترمانه درک نمی کنی .
    مومو ، زندگی ما ایرانی ها خیلی شبیه به همه . مشکلاتمون ، خوشحالیمون ، غرغرمون ، عاشقی هامون.
    چرا اینقدر شبیه به هم هستیم ؟ این طرف چیز دیگه ای در جریانه . رنگ دیگه ، شکل دیگه .
    .
    .
    .راستی رفیق ، من شخصیت بزرگی رو در تو میبینم . برو جلو . اینها همه میرن .
    دمت کرم . باز هم بنویس
    تا بعد …

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: