Skip to content

Here and now we are gone in a heartbeat, a dream in the passage of time

29 سپتامبر 2012

پیش نوشت : خب به امید خدا و دل روشن رزمنده های اسلام، من کیر شدم و اینترنت هم هنوز ملی نشده است خوشبختانه. می نویسم. گرچه با شروع دانشگا و خوابگا، کمتر حضور به هم خواهم رساند. و من الله توفیق.

چه دلیلی دارد که من با اعضای سایتی که در آن کار می کنم و هیچ کدامشان را هم نمی شناسم و مدیر سایت که هنوز بعد از گذشت یک هفته، هنوز حقوق من را نداده است، دیدار داشته باشم؟ در واقع هیچ دلیل منطقی و خاصی وجود ندارد. اما خب مجبورم. من به نوعی تنها مترجم سایت هستم و تنها کسی که کارها را در خانه و دور از دفتر سایت انجام می دهد. پس هیچ کس را نمی شناسم. تنها کسی که می شناسم، رفیقم است که من را دو سال پیش به مدیر سایت معرفی کرده بود. من و محمد، همین رفیقم، دور میز می نشینیم و منتظر می مانیم. سفره خانه بزرگی است که گروه موسیقی هم دارد. فعلا خواننده ای نیست و همه چیز به حالت اینسترومنتال پیش می رود. هر چند دقیقه یک بار، بچه های جدید اضافه می شوند. یکی ادیتور است، یکی برنامه نویس است و یکی گرافیست. هی من را معرفی می کنند و هی لبخند می زنم و می گویم : خوشبختم. در واقع اصلا هم خوشبخت نیستم. همین چند ساعت پیش بودکه به خاطر 50 تومنی که باید بابت قرض می دادم، صد جا دویده بودم و هر جا تیرم به سنگ خورده بود. آخر سر هم با خایه مالی همین محمد کمی پول گرفتم و قرضم را دادم. تازه بدبختی هایی که بابت گرفتن کارت اعتباری و دوباره فعال شدنش داشتم، به کنار.

کی بیاد دست بکشه رو کچلیم؟
کی بیاد لی لی به لالام بذاره؟
تازه اینایی که گفتم به کنار
بچه هامو کی به دنیا بیاره؟

قرار ساعت هشت شب بود و وقتی که همه رسیدند، ساعت ده شده بود. برایمان منو آوردند و من هم انصافا کم نذاشتم. یک فیله استیک خوردم که چهل و هشت تومن قیمت داشت. فکر کنم تنها چیز خوب اون شب، همین استیک بود. گرچه مزه خیلی خوبی هم نداشت و استیک بهتر هم خورده بودم، ولی خیلی چسبید. محمد من را بر و بر نگاه می کرد. شاید انتظار نداشت انقدر لاشی بازی در بیاورم. انقدر بهش گفتم من را بیخیال شو. اصن هیچ جا مترجم را آدم حساب نمی کنند. گفتم خوشم نمی آید آدم های جدید ببینم. حوصله ندارم. گوش نکرد. این هم نتیجه اش. استیک خوردم چهل و هشت تومن. گروه موسیقی حالا یک خواننده هم داشت. از این شعرهای قدیمی خز و خیل و شاد. ملت هم می زدن و می رقصیدن و می خوندن. اصلا چنین جایی در تهران بعید بود. اصلا بعید بود که اجازه می دهند باز باشد. خیلی رسمی همه سر میزهایشان می رقصیدند و ما فقط دست به خایه نشسته بودیم. البته منظورم از ما، من و محمد و برادرزاده آقای رییس بود که اصلا معلوم نشد چرا آمده است. بچه های سایت خودمان هم بعد از چند دقیقه، خجالت را گذاشتند کنار و اول با بکشن و بعم یک دست را اینور کردن و آن یکی را آنوری کردن، شروع کردند و یک حال اساسی بردند.  بعد از شام، تنها خانم مجرد جمع ما که ظاهرا از اعضای قبلی سایت بوده، اومد کنار من نشست و شروع کرد به لاس زدن با بنده. من هم نحیف و خسته چند سوالش را جواب دادم. از دیدن این همه آدم الکی خوش خجسته حالم بد شد. خواستم بالا بیاورم. از خانم لاس زن عذرخواهی کردم و آمدم بالا. یک سیگار روشن کردم و به طرز فجیعی آن را کشیدم. هیچ کدام از بچه های سایت نمی دانند سیگار می کشم. گفتم به درک. مهم هم نیست واقعا. پک اول و دوم را که می زنم، دوباره به تر تر میفتم. تازگی ها این حالتم بیشتر شده است. بعد از دومین پک، سرم به شدت گیج می رود، قلبم دوباره تند تنند می زند. مثل همان اول ها. آن شبی که فهمیدم مرض قلبی دارم، خیلی گریه کردم. آن موقع ها پر از زندگی بودم. دخترخاله ام هنوز من را دوست داشت و قرار بود با هم عروسی کنیم و اسم یکی از بچه هایمان را طاها و اسم دیگری را مزمز بگذاریم. چون من مزمز خیلی دوست داشتم و البته از مزمز، تردیلا را خیلی بیشتر دوست داشتم ولی خب نمی شد اسم بچه را بگذاری تردیلا. هم مسخره بود و هم ریشه های مکزیکی داشت و حتما مسخره اش می کردند. آن شب با خودم فکر می کردم که حتما می میرم و حتی متقاعد شده بودم که باید وصیت نامه بنویسم. از یک پسربچه پانزده ساله چه چیز دیگری انتظار دارید؟! همین قدر احمق بودم. اما خب نمردم و دخترخاله ام هم یک دفعه ای آمد و گذاشت کف دستم که دیگر من را دوست ندارد و همه چی را تمام کنیم و همه چی را تمام کردم. خلاصه سیگار را کشیده و نکشیده انداختم زمین. چون حالم واقعا داشت بد می شد و حتی این یارویی که دم دره سفره خانه ایستاده بود، آمد دستم را گرفت و گفت : حالت خوبه پسر؟ گفتم بله، مرسی. پسر؟ جدی؟ پس هنوز انقدر جوان هستم؟ خب خوب است. چون همین چند روز پیش که یکی از فامیل، بعد سالها آمده بود خانه مان، مرا که دم در دید، خشکش زد و گفت : تو چقدر پیر شدی! کسکش. رفتم از مغازه نزدیک سفره خانه، یک رانی خنک هلو گرفتم و خوردم. چند نفس مثلا عمیق کشیدم و برگشتم تو.

خبرا شاکی از اینه که یکی
جفتمو ازم زده، بدم زده
هل شده مرتیکه بی همه چیز
زده آرایششو به هم زده

ساعت دو نصفه شب بود که بعد از کلی خداحافظی و قرار مدار گذاشتن های مسخره این جور مواقع، من و محمد به سمت ماشین رفتیم. قبل این که از در سفره خانه بیایم بیرون و میان آن شلوغی ها، دختر لاس زن آمد سمت من و خداحافظی کرد و دستش را هم دراز کرد که با من دست بدهد. اما من طوری رفتار کردم که انگار حواسم نیست و متوجه نشدم و بدون دست دادن، رفتم سمت ماشین. دیگر دوست ندارم کسی بهم تحمیل شود. خانه که رسیدم، پشت در کفش های غریبه دیدم. وارد که شدم فهمیدم خاله ام هم آنجا است. خب پس یعنی الان دو خاله خانه مان هستند. اولی همان که با بچه و نوه اش از شهرستان آمدند و بچه کسکشش، به من گفت پیر. و دومی هم همین که تازه آمده و زمانی قرار بود با دخترش بچه دار شوم و اسم بچه مان را بگذاریم مزمز. اسم بچه دختر خاله، یعنی نوه خاله اولی و پسر همان کسکشی که گفت پیر شدم، محمد است. هنوز نخوابیده اند. من که می رسم، کمی حرف می زنیم و دلم یک هو هوس فیلم پورن می کند. محمد چهار ساله هی دور و بر یاسمن، همان که قرار بود زنم بشود و بچه دار شویم، می گردد. وقت خواب که می شود، مامان از محمد می پرسد : محمد دلت میخواد با یاسمن بخوابی؟ محمد سر تکان می دهد و می گوید آره. همه می خندند. من هم در دلم می گویم بله. به حال محمد حسرت می خورم. او هنوز بچه هست و می تواند با هر کسی که عشقش کشید بخوابد. من اما بزرگ شده ام. متاسفانه. من هم دوست داشتم با یاسمن بخوابم. اصلا از اول هم قرار بود که با هم بخوابیم و برویم همه جای دنیا را ببینیم. بعد او که زمانی تو چت هایمان به من وبکم می داد و با سوتین و موهای بلند قشنگش جلوی من می نشست، یک دفعه ای مسلمان شد و همه چیزهایی که نشانی از بی خدایی داشت مثل من را، گذاشت کنار. بهش گفتم می خواهم همراه همیشگی زندگیم باشی. گفت ای کاش چنین چیزی نخواهی. من هم دیگر نخواستم. همه چی تمام شد.

سر من وقتشه زیر آب بره
بمونم تو ماه جاری واسه کی؟
یا حقوقمو به کی هدیه کنم؟
یا برم اضافه کاری واسه کی؟

همین دیروز بود که با یک گله ای رفتم تئاتر. شاید کلا دوازده نفر بودیم. البته با من می شدند سیزده نفر. من نفر سیزدهم بودم. همه دو نفری بودند. فقط من تک بودم. اینجور جاها جای ماندن نیست. نمایش که تمام شد، سریع خداحافظی کردم و تنهایی برگشتم خانه. چه معنی دارد در جایی بمانم که تنها فرد مجردش هستم؟

شب که همه رفتند خوابیدند، من هم سریع چپیدم توی اتاق و با یاد شبی که قرار بود طاها را بسازیم، خودارضایی کردم.

پ . ن 1 : شعر از محمود طلوعی است.
پ . ن 2 : بچه های تهرانی، خیلی خرید اگه نرید نمایش «روایت ناتمام یک فصل معلق» رو بینید.
پ . ن 3 : این پست خیلی خیلی خیلی طولانی تر از این بود. مراعاتتان را کردم و کوتاهش کردم. بروید شکر کنید خداوندگار را.

Advertisements

From → Uncategorized

16 دیدگاه
  1. پسر چقدر تو خوب می نویسی ….مرسی :)

  2. پس من در کل خیلی خر هستم
    و
    سیگار کشیدنمون بنا به دلیل تو شبیه به همه

    • چرا خر؟!
      :))

      • نمیرم ببینم تئاتررو

      • تهرانی مگه تو؟! اگه هستی که حتما برو وگرنه…!!! :D

      • و گرنه خرم
        خودم دستیار یه تئاترم که وقتم رو به شدت گرفته
        با این حال آخرین تئاتری که رفتم کلاه برادری کوهستانی بود به نام دیوار چهارم که نگار و رامبد بازی میکردن
        تهرانم

      • خواستم برم دیوار چهارم رو ولی خب راستش چون خیلی گرون بود نرفتم!!!
        خودت دستیار چه نمایشی هستی الان؟ اگر اشکال نداره البته.

      • بهترین کارو کردی
        رسمن تئاتر مدرن رو ریده بودن بهش
        و هیچ تضمینی نبود که بشه به نگار یا رامبد دست زد
        ما داریم یک تنبیه با شکوه رو کار میکنیم

  3. میترا permalink

    سلام دوباره
    من تعجبم به این لات و الاتها میگن وای چه خوب مینویسی!؟
    ولی من سر حرفم هستم تو مشکلت فقط زنه
    ضمننا چون در عکس کنار کمی تغییر دادی تونستم سایت رو باز کنم والا روم نمیشد اگه خاستی از دستم راحتشی دوباره همون بزار …

    • عکس های کنار وبلاگ بعد از هر پست جدید عوض میشن و ربطی به سلایق یا شرایط شما و دیگران نداره.

  4. parykateb@Gmail.com permalink

    UHUM

  5. نازنین permalink

    میدونی وقتی میخونمت تداعی گر هولدن کالفید ناتور دشت ی

    • مومو permalink

      خب این بهترین چیزی بود که می تونست کسی به من بگه. مرسی، ممنون. درجه قلبم رفت رو هزار و پونصد.

  6. :)) این یارو که بهت گفته لات و الاتها مینویسی:))))))) لاطائلات بوده منظورش.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: