Skip to content

متعهد به زیتون ماندن

15 سپتامبر 2012

از پست قبلیم تا امروز که دارم این رو می نویسم، مسافرت بودم. شمال. خیلی هم یه دفعه ای شد. من داشتم کارای آموزشگاه رو برای کلاس پنج شنبه ام آماده می کردم که نفهمیدم یه دفعه ای کی گفت که بریم شمال. هیچ مخالفتی نشد و ما هم رفتیم شمال.

جاده های زیبای منتهی به قسمتای شمالی کشور مثل تیغ دو لبه هستن. هم میشه عاشق قشنگیشون شد و از طبیعت لذت برد و هم اینکه ممکنه همین زیبایی تبدیل شه به منبع غم و غصه. این جاده ها اصلا پتانسیل خیلی خوبی برای غصه دار کردن دارن. هیچ وقت از این جاده ها خوشم نیومد. توی مسافرت های خانوادگی هم که نمیشه خیلی جفتک انداخت. چند هفته پیش دوستای خودم رفته بودن شمال و اونجا علف کشیدن و مشروب خوردن و دختر بلند کردن. نامردا به من هم نگفتن. شاید می رفتم خب.

کلا دو روز اونجا بودیم. با این ترافیک و شلوغی، معلوم نشد که اصلا چرا رفتیم. خیلی کوتاه بود. ولی خب بد نبود. کمی هم خوش گذشت. اونجا که بودیم، همه یهو مرضشون گرفت که برن بندر انزلی. من از بندر انزلی متنفرم. مسلما نمی خواستم برم. گفتم من نمیام. هیچ مخالفتی نشد. گفتن باشه، تو بمون اینجا تا برگردیم. راستش خودم هم کمی تعجب کردم. اگر مثلا پنج سال پیش بود، اعصاب همه خورد می شد و اوقات همه تلخ می شد و ناراحت می شدن که چرا من نمیام. ولی الان خیلی راحت گفتن باشه. همه اینها تقصیر خودمه.

اونا رفتن و من موندم تو شهر. زدم بیرون. اصلا موندن تنهایی تو خونه چه معنایی داره؟ بیرون هم که رفتم تنها بودم البته. در هر صورت. به نظرم تو شهرستان ها، مخصوصا تو همین شهرای شمالی، خیلی راحت می شه عاشق شد. خیلی راحت می شه عاشقی کرد. این رو بعد از چند مسافرت اخیر فهمیدم. نه مشکلات ما تهرانی های لاشی رو دارن. نه نگرانی و اعصاب خوردی های ما رو. اونجا راحت تر می شه عاشق شد. مطمئن هستم. تنها نگرانی ممکن شاید ترس دیده شدن باشه. اینکه فامیلی یا آشنایی شما رو با فردی غریبه از جنس مخالف ببینه. همین. در این مورد هم اگر مثل من باشید خیلی راحت می گید به تخمتون. توی آخرین رابطم چنین چیزی پیش اومد. تو یکی از ایستگاه های مترو یکی از فامیلای دور رو دیدم و گرچه هیچ برخوردی نداشتیم، ولی مطمئن بودم که دیده منو با دختر غریبه. بعد که رسیدم خونه، چند ساعت بعدش مامان گفت که فلانی امروز با دختر غریبه دیدتت. حالا نه این که مامانم خیلی گیر باشه ها فقط می گه نباید آبروریزی کرد. سیاست مامان در تقریبا همه چیز همینه. اگر جغ می زنید، سیگار می کشید، مواد می زنید، مشروب می خورید، ماهواره دارید، همه اینا باید فقط برای خودتون باشه. کسی نباید بفهمه. حتی تا حدودی مایله که خودش هم کور باشه و این چیزها رو نبینه و نفهمه اصلا. در هر صورت. اون روز که اینو گفت بهم، نفهمیدم چیش اشکال داره. بدون اینکه حرفی بزنم، برگشتم اتاقم.

اونا که رفتن انزلی، من از خونه زدم بیرون. خواستم سیگار روشن کنم. اولش ترسیدم. دقیقا به خاطر همین سیاست مامان. که اگه برگشتن و فهمیدن من بوی سیگار می دم، آبروی همه مون می ره. مامان که خب می دونه سیگار می کشم، یعنی اگه ندونه خیلی خره دیگه. با این همه سوتی ای که من دادم، هر خری هم بود می فهمید. خلاصه گفتم به تخمم و روشن کردم. آدم های دو تایی رو دیدم. آدم های تنهایی رو دیدم. به این فکر کردم که این آدما حالشون از ماها خیلی بهتره. خیلی بهتر.خیلی چیزای ما رو ندارن. پستای پیش گفتم که دنبال دخترای واقعی هستم؟ بدون آرایش و اینا؟ اونجا پیدا کردم. چقدر هم که بعضیاشون واقعا خوشگل بودن. یه لحظه آرزو کردم که کاش دانشگام اینجا بود. دوست دخترم اینجا بود. اصلا اگه دانشگام تو اون شهر کوفتی نبود، الان بهترین دوستم تبدیل به دوست دخترم نشده بود و من همچنان بهترین دوستم رو داشتم و مجبور نبودم ازش جدا شم. اونجا که بودم، دختری بهم چشمک زد و خنده کنان رفت. حس خوبی داشت. باور کنید که حتی بهم پیشنهاد سکس هم شد. شاید به خاطر کچلیم باشه. همه بچه ها، چه دختر و پسر، گفته بودن که وقتی کچلم، سکسی تر می شم و اصلا خیلی چیز خدایی می شم و رو دستم هم نیست اصلا. خلاصه. دختری که شاید بیست و پنج شش سالش بود توی پارک محتشم، اومد رو صندلی من نشست و آروم بهم گفت که خونم خالیه. بیا بریم. بعد هم گفت که اگه دوست دخترت راضی باشه، سه تایی هم حاضرم. همه اینها رو هم به لهجه شمالی می گفت. خیلی جالب و خنده دار بود. به سکسی فکر کردم که ممکنه با این دختر داشته باشم. به وسطاش که اون با لهجه شمالی، آه و اوه کنه. خیلی خنده دار بود. به همین راحتی. کدام شهر را پیدا می کنید که توش به این راحتی یک پیشنهاد تری سام مطرح شود؟ بهش لبخند زدم و بلند شدم و رفتم. اون هم بلند شد و رفت. حتما رفت سراغ آدمای دیگه. مطمئنا پیشنهاد بعدیش مورد قبول واقع می شد و خونه خالیش پر. چند تا الاغ مثل من پیدا می کنه که چنین چیزی رو رد کنن؟ از هر ده نفر شاید یکی. شاید هم هیچی.

اونجا که بودم، دلم برای هیچی تنگ نشد. راستش از خودم ناامید شدم دیگه. همین روزا یه پستی درباره دلتنگی می خوام بنویسم. خیلی وقته می خوام چنین پستی بنویسم. فکر می کردم اونجا که برم، دلم برای خیلی چیزا تنگ میشه. چون همین چند سال پیش بود که با کسی که دوستش داشتم، اینجا بودم و توی همین خونه ها می گشتیم. تنها آدمی که من رو رد کرد. تنها رابطه ای که خودم تمومش نکردم. آره، فکر می کردم دلم برای اون آدم و اون رابطه تنگ شه. نشد اما. فکر می کردم دلم برای اون یواشکی دست همدیگرو گرفتن و زیرچشمی همدیگرو نگاه کردن تنگ شه. نشد اما. فکر می کردم دلم برای اون خنده ها و اون شادی ها و خودم تنگ شه. فکر می کردم دلم برای خودم زمانی که شاد بودم و امیدوار، تنگ شه. نشد اما.

برگشتن. بعد چند ساعت. هیچ کدومشون بوی سیگار من رو نفهمیدن. چند ساعت گذشته بود و بوی سیگار هم رفته بود. برگشتیم تهران. تموم شد. همین.

Advertisements

From → Uncategorized

18 دیدگاه
  1. ضعيفه اى از اندرونئ permalink

    اااا شمال بودى؟ خبر ميدادى بيام دنبالت کچل

    • روانی :)) دفعه بعد ایشالا :)

      • ضعيفه اى از اندرونئ permalink

        باشه.
        بعد ببين حالا من نميدونم لهجه اى که گفتي تا چه حد فاجعه بوده ولئ من ميتونم طورى به فارسئ با لهجه حرف بزنم که برينى به خودت! والا به قرعان! :D

      • :D
        اونجا که بودیم، همه با هم حرف می زدن من فقط می خندیدم!! خداست لهجه ها!!! :))

  2. ضعيفه اى از اندرونئ permalink

    الان يه سوال پيش اومد واسم, مازندران بودى ديگه؟ :D

  3. ضعيفه اى از اندرونئ permalink

    baba divune gilaki k khube age mazandaranio beshnavi chi migi! :)))))

  4. ضعيفه اى از اندرونئ permalink

    پارسال بيکار ميشديم به ملت زنگ ميزديم با لهجه ى مازنئ سرکارشون ميذاشتيم که مثلا ما سر زمين گير کرديم بيان مارو با تراکتور ببرن ده! :)))

  5. ضعيفه اى از اندرونئ permalink

    خودتئ بئ تربيت! :D

  6. بهت پیشنهاد داده بعد پولشو می گرفته از این ها که تهران هم هست. عاشقیش کجا بوده!!

    • نه، این بخش ربطی به عاشقی نداشت صرفا!! کلا اونجا همه چی راحت تره انگار. تو تهران بقیه باید بیفتن دنبال دختره، اونجا خود دختره ساده و بی آلایش اومد گفت!! :D
      اصن همه چی یه جور بهتری بود.

      • آهان از اون لحاظ :دی

      • خیلی جالب بود به خدا!! گشت ارشاد هم بودا!! ولی اونا هم کاری نداشتن!! تو ونشون نشسته بودن، خوش و خرم چای میزدن و عشاق رو نگاه می کردن!! پسره رد می شد دست در دست دوست دخترش، بعد یه سلام و احوالی هم با مامور گشت ارشاد می کرد!! :دی

      • خوب رشت بوده آخه

      • بله!! :D

        مرسی که اینجا میای و کامنت میذاری. :))

      • من که همیشه می خونمت اما چون اکثرا با موبایلم کمتر کامنت می ذارم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: