Skip to content

I used to be like you, happy and full of life.

7 سپتامبر 2012

ناگهان از خواب بیدار می شوم. با چشمان نیمه باز ساعت را نگاه می کنم که نزدیک هفت است. نمی توانم بهش بگویم بی خوابی، اما مطمئنا یک مرضی هست که نمی گذارد من مثل آدم بخوابم. نه اینکه حالا بقیه کارهایم مثل آدم باشد، ولی خب تا الان حداقل امیدوار بودم که خوابیدنم مثل آدم است. متاسفانه این هم در حال غیرآدم شدن است. در هفته نهایتا بیست یا بیست و پنج ساعت می خوابم. خیلی مسخره است. دیشب (یا درواقع همین امروز صبح)، ساعت چهار و نیم بود که خوابیدم و حالا ساعت هفت است. سعی هم نمی کنم که بخوابم چون می دانم که نمی شود. در این چند هفته که خیلی بد خواب شده ام، هر روز که از خواب بلند می شوم چشمانم تا چند ساعت قرمز هستند. مامان هم هرروز همین سوال تکراری را می پرسد : دیشب بد خوابیدی؟چشات داره در میاد. امروز اما از روزهای گذشته بدتر شده و کمی هم حالت تهوع دارم. یاد این میفتم که باید بروم برای مامان قارچ و گوشت و بادمجان و هزار کوفت دیگر بخرم و عنم می گیرد. حالم بد می شود. می خواهم بخوابم اما نمی شود. به دنبال بهانه ای می گردم که از زیر خرید فرار کنم اما نمی شود. بهانه ای نیست. ساعت هفت است و باید منتظر باشم که خانه بیدار شود.

هدفون هایم را توی گوشم می کنم و از خانه می زنم بیرون. یک لیست بلندبالا در دستم است و یک کارت اعتباری تقریبا پر پول در جیبم. راه که می روم، توی چشم های دخترهای خوشگل و خوش لباس خیره می شوم. البته این دخترها خیلی کم پیدا می شوند. چون همه دخترها شبیه هم شده اند. ابروهای کشیده و تمیز، موهای رنگ شده، ناخن های لاک زده. من اما به اینها نمی گویم خوشگل. من دنبال جنس اصل هستم. دنبال آنهایی که بدون آرایش و مانتوی تا دم کون هم خوشگل هستند. و این خیلی کم پیدا می شود. این هم البته جدیدا تبدیل شده به یکی از عادت هایم. نگاه کردن به چشم دخترهای خوشگل. همین جا باید یک موضوعی را با این دوستان عزیز مطرح کنم و بگویم که خانم های عزیزی که هر روز صبح قبل از بیرون رفتن از خانه به خودتان عطرهای خوشبو و مست کننده می زنید، می دانید روزانه چند نفر را به گا می دهید؟ یکیش به شخصه خودم هستم. امروز بعد از رد شدن از کنار یک دختر شاید بیست و هفت هشت ساله، به قدری خراب عطرش شدم که اصلا یادم رفت برای چه آمده بودم بیرون. بگذریم.

عصر یک قبیله آدم می ریزند خانه ما. منظورم از قبیله دقیقا یک قبیله کامل است با همه خصوصیات اصلی یک قبیله. از الان دارم خودم را آماده می کنم. چشمانم به غیر از قرمز شدن، حالا به شدت درد هم می کنند. همه خریدها را می کنم. به غیر از بادمجان البته. راستش قضیه این است که من بادمجان خیلی دوست دارم ولی به آن حساسیت دارم. گلویم به شدت ملتهب می شود و جوش های عجیبی روی پوستم ظاهر می شوند. اما به همه گفته و می گویم که از بادمجان بدم می آید. دقیقا به همین دلایلی که گفتم. نمی خواهم کسی جلوی من بادمجان بخورد. اصلا نمی دانم بادمجان خاصیتی هم دارد یا نه. مزه چندانی ندارد. فقط یک چیز دراز و کلفت است که خب قرار نیست همه چیزهای دراز و کلفت که خاصیت و مزه ای داشته باشند. فقط خوردنش حال می دهد. بادمجان را عرض می کنم.

خانه که می رسم، می گویم بادمجان نداشت. مامان ناراحت می شود و می گوید تو این همه راه و بین این همه میوه و سبزی فروشی، یک دونشون هم بادمجون نداشت؟ می گویم نه. نداشت. عصبانی می شود. می گوید یک بار حالا من مهمون دارما. ببین چه بازیی در میاری. یک بار حالا ازت کار خواستم من. همیشه همین کولی بازی ها را در میاورد.

خانه باز هم خوابیده است و من فقط بیدار هستم. قیقوله بعد نهار است و من همچون یک دسته خر نشسته ام روی مبل و سعی می کنم کتاب بخوانم. نمی توانم. نمی شود. درد چشمانم زیاد شده و حالا به سرم هم زده است. درد و حالت تهوعم بیشتر می شود. خیلی خیلی بیشتر می شود. ناگهان حالم یک دفعه ای بدتر می شود و لباس هایم را در میاورم و می روم سمت حمام. همین که دوش آب را باز می کنم، بالا میاورم. همه چیزی که از صبح خورده بودم را. یعنی یک فنجان قهوه و چند بیسکوییت مادر و البته نهارم که کمی سوسیس بود. بعد از چند دقیقه دوباره عق می زنم و این دفعه نمی دانم چیست که بالا می آید. توی حمام. همه جا را می شویم. نمی خواهم کسی بفهمد. مامان یا م. یا هر کس دیگری. کلی اسپری می زنم و همه جا را با دقت می شورم. چند اسپری مختلف می زنم که بوی گند و حال به هم زن برود. نیم ساعت زیر دوش می مانم. اصلا یادم نیست دوش آب گرم بود یا سرد. حوله ام را که می پوشم، حالم کمی بهتر می شود. درد چشم ها و سرم کمتر شده ولی کمی هم سرگیجه دارم.

ساعت شش است. قبیله چتر می شوند. صداهای زیاد سردردم را دوباره بدتر می کند. جیغ بچه، صدای خاله هایم که دو متر بیشتر با هم فاصله ندارند ولی انگار از یک فاصله غیرقابل تصور دارند با هم حرف می زنند. صدای بلند تلویزیون که اصلا معلوم نیست چرا و برای کی روشن است. دوباره حالت تهوع می گیرم. الان دیگر مطمئن شده ام که این حالت تهوع و سردردم فقط به خاطر کم خوابی است. کم خوابی و البته کار کشیدن بیش از حد از چشمانم. دوست دارم خانه خالی شود و یک دل سیر بخوابم. دوست دارم بیست تا، نه سی تا قرص آرام بخش بخورم و با خیال راحت بخوابم. دوست دارم همین الان بروم در را باز کنم و به همه مهمان ها بگویم با عرض پوزش ولی کیرم دهن همتون. گمشید برید خونه هاتون. بعد هم بروم بخوابم. اصلا دوست دارم همین الان زلزله بیاید. آنجوری خیلی هم بهتر است. آبروریزی هم نمی شود.

می روم آشپزخانه و دم گوش مامان می گویم : من میرم بامجون بخرم. خنده ای می کند و با حالت مسخره ای می گوید یعنی این خدمتو می کنی بزرگوار؟ همیشه از این مسخره بازی ها در میاورد. می گویم نه بابا، حوصله اینارو ندارم. خیلی جدی نگاهم می کند و می گوید عوضی. از این حالت هایش خوشم می آید. لباسم را عوض می کنم و بعد یک خداحافظی نصفه و نیمه ای می روم بیرون. جلوی در که می ایستم تا کفش هایم را بپوشم، مامان هم می آید و آرام و به طوری که بقیه نشنوند، می گوید بدذات. می خندم و می روم بیرون. همینطور آرام برای خودم پیاده می روم که یک اس ام اس می آید. مامان است. زده : آنتی سوشیال. چند وقتی است که کلاس زبان می رود و خودش و ما را گاییده است. البته من دوست دارم ها. چند وقت پیش بود که زمان ها را یاد گرفته بود و گیر داده بود که درباره شوهرش بنویسد. هی مینوشت مای هازبند ایز فلان. مای هازبند ایز بیصار. هی بهش میگفتم مامان جان، شوهر شما مرده. نباید ایز بذاری. باید بنویسی واز. چون مرده ها مربوط به گذشته هستند و الان نیستند که بخواهی برایشان ایز بذاری. می گوید آهان ولی دوباره ایز می گذارد. بگذریم. بادمجان ها و چند قلم جنس دیگر را می خرم و بر می گردم خانه.
نزدیک به دو نصفه شب است که خانه خالی می شود. میفتم روی تخت. از خستگی دارم جان می دهم. کف پاهایم به شدت درد می کنند.
چشمهایم باز هستند. باز ِ باز.

Advertisements

From → Uncategorized

4 دیدگاه
  1. دوست دارم ساعت ها و ساعت ها بشینم و بخوانمت.اما وقت و حوصله اش کم است… خوب مینویسی و ادامه میدهی…
    منم باید برم کلاس زبان…

  2. بدخوابی نتیجه ی روح ِ نا آرومه.منم اینطوریم.خیلیم اذیت میشم

  3. منو ببخش اگه این شعر که بذهنم رسید بلافاصله بعد از تموم شدن متنت رو برات مینویسم
    البته قبلش ازت میخام که چند تا خط بکشی زیر کامنتم و حتمن به من فحش بدی
    این شعر به ذهنم رسید
    دردیست غیر مردن کان را دوا نباشد
    همیشه هم بهش فکر میکردم
    زیاد اهل کلاسیک نیستم یعنی نیستم اما بعضی شعراشون که جای فکر کردن رو باز گذاشته از بچگی روی مخم بود
    این هم از اونا بود
    تا شاید متن تو بازش کرد
    شاید
    فهمیدم چیرو داره میگه
    که نمیدونم حتا شاعرش کیه و نمیخام بدونم که کار آسونیه گوگل کردن
    ندونستن سعادته
    همین الان فکر کردم شاید فهمیدن رو هم میگفته اون شاعر
    بعد یادم افتاد وقتی خیلی میفهمی اونوقت نمیتونی خیلی بخوابی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: