Skip to content

Another fallen man failed to make a stand. what have I done wrong?

4 سپتامبر 2012

من دوست ندارم که درباره گذشته ام با کسی حرف بزنم یا چیز خاصی بگویم. اما الان نیاز دارم که حرف بزنم. باید درباره آخرین رابطه ام حرف بزنم. باید درباره چیزی که تقریبا همه چیزم را گرفت حرف بزنم.

در زندگی من چند نفر بودند که بدون اجازه خودم به من بیش از حد نزدیک شدند. یکی از این افراد، بهترین دوست دو سال پیشم بود. فرض می کنیم که نام او ص. است. او چند سالی از من بزرگ تر است و بعد دو سال رابطه اینترنتی تصمیم می گیریم که همدیگر را ببینیم. اما می دانیم که فقط دوست هم هستیم. چون هم من می دانم که او دوست پسر دارد و هم او می داند که من درگیر دختری هستم. همه این قضایا مال دو سال پیش است و این که الان دارم از افعال حال استفاده می کنم، تنها به این دلیل است که مرض دارم. همدیگر را چند باری میبینیم و تبدیل میشویم به بهترین دوست های هم. کمی رابطه مان بیشتر می شود و او هی هشدار می دهد که مراقب باشم که احساساتم بر من غلبه نکند و به زبان بی زبانی می گوید که فقط دوست من بمان و عاشقم نشو. من هم می گویم چشم، حواسم هست. اما مسخرگیش این است که یکی از همین شب های معمولی و بی مزه، از من می خواهد که عاشقش باشم. من هم که هیچ کسی و هیچ چیزی نداشتم، باز هم قبول می کنم و می گویم چشم. راستش اینجا هم من مقصر هستم و هم او. او مقصر است که چنین پیشنهادی داده و من مقصر هستم که خیلی زود و بدون فکر این پیشنهاد را قبول کردم.

همه چیز به هم می خورد. به یک سال هم نمی کشد. جدی ترین رابطه ای که داشتم و احتمالا داشت، در کمتر از یک سال از بین می رود. شاید الان توی دلتان دارید به او فحش می دهید که چرا همه چیز را تمام کرد و خانه عشق من بی نوا را خراب کرد و رفت؟ اما خب باید بگویم که این من بودم که رفتم. باز هم مثل همیشه. حالا شما هم می توانید مثل بقیه به من فحش بدهید. من را مقصر بدانید. همه چیز را سر من خالی کنید. اشکال ندارد. تخمتان هم نباشد.

در مدت جدایی، بارها توی وبلاگش نوشت و همه پست هایش پسورد دارند و تنها من پسوردش را می دانم. همیشه می خواندم و همیشه حالم بد می شد. چون لحن این نوشته ها و حرف هایشان، من را مقصر نشان می دهند که خب درست هم هست اما خب من هم تا حدی طاقت دارم. هر بار بعد خواندن هر پستی که می نوشت، تا چند ساعت یا چند روز حالم بد بود و عذاب وجدان داشتم. چند وقت پیش بود که گفتم خب چه کاریه اصلا؟ نمی خوانم. هی او نوشت و هی من نخواندم.

چند روز پیش تولدش بود. هیچ کاری نکردم. اصلا کاری هم نباید می کردم و از این جهت اصلا عذاب وجدان ندارم. چون برای من همه چیز تمام شده است. همه چیز. گرچه به همین راحتی ها هم نیست. او خواسته یا ناخواسته همه سعیش را می کند که من را مقصر نشان دهد و من سرزنشش نمی کنم. برای دوستان مشترکمان گریه می کند و از دوری من می گوید و اینکه من را دوست داشته و یکدفعه ای همه چیز را به هم زده ام. اشکال ندارد.

دو تا از دوست های مشترکمان که زن و شوهر هستند و کافه کوچکی دارند، روز تولدش روی دیوار فیسبوکش تبریک نوشتند و او هم جواب داد. در تک تک جمله هایی که جواب داده است، انگار می خواهد توی چشم من بکند که من امروز به کافه مشترکمان رفتم، که من امروز کادوی تولد گرفتم، که من با پول حساب نشده کافه رفتم کتاب خریدم. به من که هنوز در فیسبوک دوست هستیم، بگوید که من تبریک حضوری گرفتم. اشکال ندارد. حق دارد. من هم به آن کافه می روم. حدس هم می زنم این دو نفر که از عزیزترین آدمهای زندگیم هستند، حق را به او می دهند. چون خانم کافه در این مدت همه حرفهایش با من که زمانی دوست بودیم و خوب حرف می زدیم، کم شده و به یک سلام و خداحافظی بسنده می کند. آقای کافه هم که فقط وقتی چیزی ازش بپرسم حرف می زند. این ها همه نشانه است برای من. اشکال ندارند. آدمها چه بخواهی و چه نخواهی قضاوتت می کنند و به تخمم که دیگران فکر می کنند من آدم گهی هستم. به درک.

این ها را که دیدم، با خودم گفتم باید پست هایش را بخوانم. به خودم گفتم اما بعد دوباره می فهمد که من خوانده ام و شاید، نمیدانم فکرهایی با خودش بکند. به درک. گفتم می خوانم و دوباره ناراحت می شوم. باز هم به درک. چون من مازوخیست هستم. چون باید به خودم ضربه برسانم و آزار بدهم خودم را و چه روزی بهتر از امروز که از صبحش حالم خوب نبوده اصلا؟

می خوانم و باز هم حالم بد می شود. تا چند ساعت. فقط دراز می کشم و سعی می کنم بخوابم. نمی توانم. چه تلاش احمقانه ای. هفته هاست که نمی توانم مثل آدم بخوابم. یک جایی از پست هایش گفته که نوشته های من را می خواند. و من نمی دانم که کدام نوشته ها را می گوید. شاید منظورش پست های فیسبوک یا وبلاگهای قبلیم است. شاید هم منظورش همین وبلاگ است. که در هر صورت برایم مهم نیست. شاید همین الان هم این پست را بخواند. به درک. مهم نیست.

نمی شود به کسی بگویی نامرد و بی معرفت و بی مسئولیت و بعد هم بگویی دوستش داری. نمی شود هر جا که مینشینی پشت سرش حرف بزنی و بعد هم بگویی که هم چنان او را می خواهی. این کاری است که او می کند. ای کاش روزی که مادرش زنگ زده بود و هر چه که دلش خواست، به من گفت من هم حرف هایم را می زدم. ای کاش وقتی می گفت تو این قضیه «فقط» دختر من آسیب دیده می گفتم که خانم محترم شما از کجا می دانید؟ شما اصلا من را دیدید تو این مدت؟ حتما از روی پست های فیسبوک حالم را می سنجید که باید بگویم در این صورت احمق هستید چون من استاد تغییر قیافه هستم. چون من یاد گرفته ام پیش کسی و برای کسی گریه و ناله نکنم. چون یاد گرفتم فقط سنگ صبور دیگران باشم. ای کاش می گفتم که این دختر شما بود که همه چیز را شروع کرد. ای کاش می گفتم که من هم گرچه شاید خیلی معلوم نباشد ولی به هر حال آدم هستم و از سنگ ساخته نشدم و چیزهایی می فهمم. ای کاش می گفتم که شما هیچ چیزی نه از من و نه از دخترتان نمی دانید. هیچ کدام این ها را نگفتم. فقط خفه شدم و گذاشتم هر چه دلش می خواهد بگوید.

الان که تمام شده است همه چیز، منطقی تر نگاه می کنم. چجور قبول کرده بودم که دختری چند سال بزرگتر از من (چند سال!!!) مادرم را ببیند؟ چون رابطه مان انقدر جدی شده بود و قصد ازدواج داشتیم. چطور می توانستم قبول کنم که مثلا خواهر و برادرم او را بدون مسئله و با مهربانی نگاه کنند. چطور می توانستم قبول کنم که دیگران فکر نمی کنند من احمق هستم؟ البته همیشه همینطور است که وقتی رابطه ای تمام می شود و بر میگردی به آن نگاه می کنی، پشیمان می شوی. دوست داری زمان را برگردانی و اصلا دست به شروع چنین چیزی نزنی. این البته در صورتی است که ترک کننده باشی نه ترک شونده.

ترک کننده ها همیشه و در هر حالت مقصر هستند. هر چیزی غیر از این زر مفت و کس شر است. باور کنید.

از این رابطه و این آدم و خود گهم، چیزهای زیادی دارم که بگویم. اما همین قدر بس است.

امروز ِ لعنتی تمام شود فقط. همین.

Advertisements

From → Uncategorized

11 دیدگاه
  1. مومو
    تو که بابا وضعت از من خرابتره .
    اصلا قاطی کردم از این پست …
    میرم کمی راجع بهش فکر کنم و بعد دوباره میام برات مینویسم .

  2. اول حس کردم داری منو می نویسی. فک کردم طرف من بودی . بعد دیدم نه من که تولدم نبوده !

  3. همیشه ترک کننده ها مقصرند …
    من هم این چیزهایی که نوشتی رو تقریبا تجربه کردم … درباره ی پستت حرف نمی زنم چون خسته شدم دیگه انقدر درباره ی این موضوع با همه حرف زدم …
    اما درباره ی نوشتت فقط یه نقد کوچولو می کنم :‌ بعضی جاها رو حس می کنم زیادی به خواننده توضیح میدی … مثل :
    همه این قضایا مال دو سال پیش است و این که الان دارم از افعال حال استفاده می کنم، تنها به این دلیل است که مرض دارم.
    یا
    شاید الان توی دلتان دارید به او فحش می دهید که چرا همه چیز را تمام کرد و خانه عشق من بی نوا را خراب کرد و رفت؟ اما خب باید بگویم که این من بودم که رفتم. باز هم مثل همیشه. حالا شما هم می توانید مثل بقیه به من فحش بدهید. من را مقصر بدانید. همه چیز را سر من خالی کنید. اشکال ندارد. تخمتان هم نباشد.
    یوخده خواننده رو بیشتر به تخمت بگیری فکر کنم بهتر باشه ;)

    • سخت نگیر ساحل جان
      من موقع نوشتن حواسم به خودمم نیست چه برسه به خواننده!!
      بله، ترک کننده ها در هر حالتی مقصرند.

  4. فرناز permalink

    من چندروز گذشته درگیر اسباب کشی بودم و بسیار مشغول. با اینحال یاد تو بودم ولی راستش وبلاگ ت رو گم کرده بودم و هرچی سرچ میکردم پیدا نمی شد.

    به نظر من این ازضعف آدمهاست که وقتی رابطه ای تموم میشه، پشت سرکسی که زمانی دوست داشتند(و حتی بدتر هنوز هم ادعا می کنند که دوست دارند) حرف می زنند
    اصلا اصلا اینکارو و مرتکبین ش رو نمی فهمم
    یه زمانی من یه رابطه ی جدی داشتم. وقتی که داشت تموم میشد و وقتی که تموم شد، کوچکترین چیزی پشت سرش نگفتم. زیاد به دیگران توضیح نمیدادم اما اگه لازم میشد میگفتم اون خوب بود ولی نشد که باهم باشیم. اینو با یه فروتنی حال به هم زن نمی گفتم که احساس کنم اوه، من چقدر بزرگوارم. نه ، اعتقادم این بود. هرچند چیزهای زیادی در اون بود که ذره ذره منو به جایی رسوند که دیگه نتونستم تورابطه باهاش بمونم. اما مگه کدوم آدمیه که این چیزها رو نداشته باشه؟ کدوم آدم ازدور جذابیه که وقتی بهش نزدیک میشی نبینی که چقدر نکات غیرقابل تحمل داره؟ من هم حتما برای اون اینجوری بودم. چون سر تموم شدن رابطه توافق داشتیم

    راستی تو واقعا بدون دلیل رابطه روتموم کردی؟ من که باور نمیکنم و همچنین باور نمی کنم که حتی اگه طاهرا اینطور به نظر می آد، خودت خودت رو کالبد شکافی نکرده باشی و دلایل زیر پوستی ش رو به وضوح ندیده باشی. کاش اونها رو هم می نوشتی

    • مسلما انقدر خر نیستم که بدون دلیل تموم کنم!! دلایلی بوده و اتفاقاتی هم افتاده ولی شاید برای بعدا!!!
      پس فکر کنم اینی که سرچ کرده هاراکیری در پیاده رو+فرناز تو باشی!!! چقدره خوبی تو آخه!!
      مرسی که به یادم بودی و خونه جدید مبارک :))

      • فرناز permalink

        آدم احساس امنیت نمیکنه بیاد تو وبلاگت خوب:)
        ببین ، من این قضیه بزرگتز بودن رو نگرفتم. اول اینکه «چند سال!!!!» یعنی چند سال؟ دوم اینکه ممکنه به صورت ناخودآگاه یا حتی خودآگاه یکی از دلایل ت همین بوده؟ یا اون موقع واقعا برات اوکی بود واین بعدش بود نشستی با خودت فکر کردی و دیدی که این قضیه غیرمنطقی و نپذیرفتنی ه؟(اصلا نپذیرفتی برای کی؟؟؟؟)

      • چرا احساس امنیت نمی کنی؟!
        ببین تو فرض کن نزدیک به 5 سال. مسلما بی تاثیر نبوده. اگر تو یه جای دیگه ای غیر ایران این رابطه شکل می گرفت، شاید هضمش راحت تر بود اما در اون صورت هم باز آخرش جدایی بود. دیر یا نزدیک.
        برا جفتمون اوکی بود.
        اصلا دلیل تموم کردن من این نبود. گرچه خیلی داشت بهم فشار میاورد این تفاوت. اما من به دلایل دیگه ای تموم کردم.

  5. اگر برای پیغام هایت جوابی نمیذارم علتش فقط کم حرفی و لال بودنِ بیش از حدمه که حال خودم رو هم میزنه

    • اصلا اشکالی نداره رفیق!! همین که بدونم میخونی منو برام ارزشه!! :))

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: