Skip to content

زندگی در نیمه اول

12 اوت 2012

صبح که نزدیک 8 از خواب بیدار میشوم، برای خودم قهوه درست میکنم. اگر حالش و کونش را داشته باشم، املتی چیزی هم درست میکنم که البته اکثر مواقع نه کونش را دارم و نه مواد لازم برای املت دلخواه را. بعد سیگاری روشن میکنم و خودم و قلب و ریه ام را به گا میدهم. شماها را نمیدانم ولی من به خاطر یک نوع بیماری عجیب قلبی که دارم، هر یک نخ سیگاری که میکشم، سرم گیج میرود و انگار مثلا 10 تا وینستون یا اسی بلک یا بهمن کشیده ام. ولی خب باز هم این رویه تقریبا هر روز صبح ادامه دارد. بعد اگر مامان خانه باشد، برای بار هزارم بهش توضیح میدهم که دیر بیدار شدن الزاما به معنای زیاد خوابیدن نیست و این بحث هفته ای 4 یا 5 بار اتفاق میفتد. فکر میکنم در راه فهماندن این موضوع به اعضای خانواده شهید شوم.

ساعت از 11 و 12 که میگذرد، دوست دختر قبلی یا همان اکس بهم اسمس میزند و هر فحشی که بلد است میگوید. فکر نمیکردم انقدر بد زندگیش را به گا داده باشم. میخندم و گوشی را کنار میگذارم. سعی میکنم روی کارهایی که باید تحویل دهم، کار کنم تا زودتر تحویل صاحبانشان بدهم. همیشه عقب هستم و هیچ وقت نخواهم رسید. همیشه با فرد برتری مقایسه شدم. همین خوب است. با خیال راحت تری میتوانم بمیرم. یک ساعت بعد، مشتری زنگ میزند و کارش را پیگیری میکند.

– سلام آقای زارع.
– سلام. کار من در چه حاله؟
ممنون آقای زارع. من هم خوب هستم. شما خوب هستید؟ بچه هایتان سلامت هستند؟ مرسی، تشکر.
– راستش تقریبا نصفش مونده و ترجمه صفحه های آخر خیلی سخت به نظر میرسه.
آخه گوزوی کس کش تو چند بار تو زندگیت از لفظ «به نظر میرسه» استفاده کردی؟
– ولی قرار بود شما دیشب تحویل بدی.
مرتیکه لاشی خودم میدونم قرار بود که تحویل بدم. نمیتوانم به تو بگویم که دو روز است که قلبم مثل عن میزند و نمیتوانم از جایم تکان بخورم. نمیتوانم به تو بگویم که باید خرج خیلی چیزها را بدهم و اگر نیازمند همین چندغازی که بهم میدهی نبودم، به کس ننه و عمه ام خندیده ام که بخواهم خایه مالی توی بیشرف را برای چنین کاری کیری بکنم.
– بله، قرار بود. اما فرصت نشد. یک سری مشکلات برای من پیش اومد. نتونستم. شرمنده.
– آها… که اینطور. امیدوارم تا آخر امشب برام میل کنی وگرنه مجبور میشم نصف مبلغ درخواستی رو بهت بدم.
تا قبل از شب تمامش میکنم و دیگر نیازی هم به خایه مالی بیشتر ندارم.

عصر هم باید هزار و یک کار مختلف انجام بدهم. از تمرین ساز گرفته تا نت برداری از کتاب و باز هم کار و باز هم ترجمه. ولی خب هیچ کدامشان را انجام نمیدهم. بر عکس مینشیم پای لپ تاپ و خرس و کسرز و HEBROWN میخوانم. بعضی پست هایی که دوست دارم را حتی چند بار میخوانم. اکس محترم دوباره اسمس میزند و دوباره فحش میدهد. دنیا برایم به طرز احمقانه ای کوچک شده است. وقتی که درون رابطه هستی، دلت به همه چیز دنیا خوش است. به همه چیز امیدوار هستی. امیدوار هستی که مناقشه اسرائیل و فلسطین حل شود، ایران و آمریکا دوست شوند، یک سرمایه گذار خارجی پولدار بیاید تیم میلان و سرمایه گذاری کند و یا اینکه کار ساده و بی دردسر پر منفعت از در و دیوار برایت بریزد. چرا؟ چون دوست دخترت در تخت خواب عملکرد خوبی دارد. بله، به همین دلیل. چون هر جا میروی، گل و بوستان و یار و مهربانی است. اما وقتی این اوضاع شیرین و تا حدودی حال به هم زن تمام میشود، پشیمان میشوی. از همه چی پشیمان میشوی. از همه پولهایی که در رابطه خرج کردی، از همه مکانهایی که فقط برای خودت و تنهاییت بود ولی با او شریکش شدی، از همه وقت هایی که پای کادوهای لوس هدر دادی و میتوانستی به جایش بخوانی یا بنویسی. از همه پشیمان میشوی.

دنیا به طرز ناعادلانه ای بین دیوانه ها و عاقل ها تقسیم شده است. پیدا کردن آدمی مناسب برای دیوانه ها سخت است و همین زندگی را برای من سخت میکند : پیدا کردن آدمی که پشیمانم نکند. که پشیمانش نشوم. دنیا به طرز احمقانه ای کوچک شده است و بله، من خیلی خودخواه هستم.

Advertisements

From → Uncategorized

2 دیدگاه
  1. HEBROWN permalink

    ممنون، نظر لطفته :)

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: