Skip to content

روزه، شب قدر و باقی قضایا

9 اوت 2012

نمیدانم چرا ولی خیلی از ماهایی که داخل ایران بزرگ شدیم، وقتی که بچه بودیم، علاقه زیادی داشتیم که «مسلمان» باشیم. حالا نه همه ولی اکثریت اینطور بودند. دوست داشتیم این اداها را دربیاوریم. دوست داشتیم دلقک بازی در بیاوریم. خیلی مسخره بود. نمیدانم کدام ماه رمضان لعنتی بود که برایم واقعا سوال پیش آمده بود که روزه کله گنجشکی داریم اصلا یا نه؟! شاید دوم دبستان بودم. از طرف خانواده هم هیچ اصرار یا پافشاری برای روزه گرفتن نبود. اما خب ما میگرفتیم. برای اینکه خدا ازمان راضی باشد. برای اینکه جهنم نرویم و برویم بهشت. تصویری که آن موقع از بهشت داشتم به مراتب خیلی زیباتر و معصومانه تر از چیزی بود که الان دارم. آن موقعها میگفتم که بهشت جای بزرگی است که همه دوست های آدم هستند و هر چیز خوشمزه ای پیدا میشود و هیچ وقت سیر نمیشوی! (من از بچگی خیلی شکمو بودم!) آن موقع بهشت برایم مبدا و مقصد همه لذت های دوست داشتنی بود. اما الان بهشت برایم جایی است که همه با هم میخوابند و هیچ چیزی تمامی ندارد و این بی انتها بودنش عذابم میدهد. به این فکر میکنم که احتمالا اگر آنجا از صادق هدایت یا بوکوفسکی حرف بزنی، در جا کونت میگذارند و بیرونت میکنند. این تکرار برایم ملال آور است. و جدای از خستگی همیشگی، بهشت چه فرقی با اینجا برایم دارد؟! جهنم چی؟! تا چند سال پیش این چیزها خیلی برایم دغدغه بود. چون خانواده ام مذهبی است و همیشه ترس طرد شدن داشتم. به همین خاطر خیلی سعی کردم که مثل آنها شوم اما نشدم و حتی بدتر و بی دین تر از قبل هم شدم. اما الان هر اتفاقی هم که بشود، من راهکار خیلی مناسبی دارم : به تخمم. طردم میکنند؟ به تخمم. میروم جهنم؟ به تخمم. تخمم را میبرند؟! به تخمم!
اینجا البته Irony خیلی خنده داری هم وجود دارد. بچه که بودیم، همه رقمه پاک و بی گناه بودیم و اصلا نیازی به آن همه روزه های بی دلیل و مسخره نبود و اصلا خدا تخممان را هم نمیتوانست بخورد. چون هیچ گناهی نکرده بودیم که! ولی الان که از چشم دین دارها بیشتر از همیشه نیازمند بخشش هستیم، همه چی را به تخممان گرفته ایم و خیلی راحت به درک میگوییم.

راستش شب های قدر برای من بدترین شب های سال است. خاطرات خیلی ترسناکی از این دوران بچگیم دارم. خاطراتی که بیشتر از هر عامل دیگری من را به انسانی جمع گریز و گوشه نشین تبدیل کرده اند. از شب های قدر بچگیم فضای بزرگ تاریک مسجدها را با جیغ ها و فریادهایی عصبی به یاد میاورم. پیرمردی را به یاد میاورم که درخواست یک لیوان آب من را با چشم غره ای وحشتناک و «گمشو بچه» پاسخ داد. شب های قدر برایم شب هایی است که مذهبی ها با استفاده از آن تا جایی که توانستند من و هم نسل هایم را ترساندند؛ از یک سال آینده، از گذشته، از بی خدا بودن، از متفاوت بودن. اینها برایم خیلی ناراحت کننده است. یاد چند سال پیش خودم میفتم که به اصرار خودم و اطرافیانم سعی داشتم «خدا را پیدا کنم» و یاد آن تضاد و مخمصه که میفتم، میخواهم سرم را محکم بکوبم به دیواری، جایی. چون واقعا دوران خسته کننده ای بود و من هم تا حدی فقط طاقت داشتم. به این فکر میکنم که به خاطر تربیت های غلط و زورکی خیلی از خانواده های ایرانی، نوجوان های دیگری هم ممکن است در این مخمصه باشند و چقدر سخت است و برایشان ناراحت میشوم. این چیزها اعصاب آدم را به گا میدهد.

دقیق 4 سال پیش بود که روزه گرفتن را به طور رسمی بوسیدم و کنار گذاشتم. از آن موقع هم نسبت به همه آدمهایی که در ماه رمضان از دهانشان بوی گه و لاشه سگ می آید، متنفر شدم. از اینکه همه بلدند مسلمان باشند اما کسی نمیخواهد مسلمانی دوست داشتنی و دلچسب باشد، خنده ام میگیرد. از اینکه خاله ام خودش و خانواده اش و مامان من و بقیه مونث های فامیل را سر سفره های قرآن به گا میدهد ولی پایه همه جوره غیبت و لاشی بازی است، خنده ام میگیرد. از این همه آدمهایی که با خودشان رودروایسی دارند، خنده ام میگیرد.

راستش را بخواهم بگویم این میشود که دین همین آدمهایی که هر گهی که دلشان بخواهد میخورند، دنیای من را از من گرفت.

Advertisements

From → Uncategorized

7 دیدگاه
  1. با این حال
    رستگاری
    همینه که گفتی
    از نظر من

    • چی دقیقا؟!

      • جابه جایی از
        جایی که بودی
        به
        جایی که هستی
        حرکت
        از
        بودن
        به
        شدن

      • اوهوم
        بله
        گرچه رستگاری نمیدونم چیه

      • رستگاری یعنی
        حرکت کردن
        و
        رسیدن
        مگه اینکه لغت نامه های بیهوده
        معانی دیگه برای این مفهوم ارائه کرده باشن

  2. 23453535 permalink

    من یه ساله اینجوری شدم. وسط ماه رمضون پارسال بود که بوسیدم و گذاشتم کنار. نه به خاطر مسلمانی دیگران و نه از بغض و عصبانیت مسلمانی دیگران؛ فقط به خاطر اینکه کل این مجموعه برام انسجامشُ از دست داده بود. واقعا هیچ تفاوتی دیگه بین یه کافر مطلق و یه مسلمون به تمام معنا نمی‌دیدم از لحاظ ارزشی. اون لحظه‌ای که حس کردم حاضر نیستم یه مسلمون معتقد و مومن رو به یه کافر ترجیح بدم، فهمیدم که مسلمون نیستم. گذاشتم کنار.

  3. akkhh harfe delamo gofti!!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: