Skip to content

مادرم هرروزکه بلند میشود، در اتاق من را میبندد

6 اوت 2012

چند ساعتی بود که جلوی کامپیوتر تمرگیده بودم. رفتم دستشویی و وقتی که برگشتم به مامانم گفتم : ببین یه ایده پیدا کردم برای موهام. برگشت بهم نگاه کرد و گفت : تو چرا هر بار میری برینی یه چیزی به ذهنت میزنه؟!
جفتمون خندیدیم و برگشتم اتاقم پای کامپیوتر.

***
راستش نداشتن مادری مهربان و حامی فکر میکنم معضل خیلی از هم سن و سال های من باشه. البته بعضی ها هم از این بهونه برای چس ناله های بیشتر و اعصاب خورد کن استفاده میکنن. ولی من نه. من اعتراف میکنم که واقعا مامان خوبی دارم و همه جوره هوامو داره. این رو تو تموم این سالا درک کردم. خیلی به هم نزدیک نیستما که شاید همین فاصله متعادل باعث چنین رابطه خوبی شده. هیچ وقت دردای منو نفهمید و منم هیچ وقت چنین انتظاری ازش نداشتم. اما همیشه کنارم بود و همین بهم دلگرمی میداد. منم هیچ وقت نتونستم تنهایی و غصه شو بعد مرگ بابا بفهمم. ولی همدیگرو دوست داشتیم و داریم.

***
گاهی اوقات در این جمع خانوادگی بحث رفتن و مهاجرت میشود. خواهر و برادرم (از این الفاظ خواهر و برادر متنفرم ولی خب همینارو استفاده میکنم چون گفتن اسماشون ممکنه هویت اصلی من رو برای آشنایان احتمالی خواننده این وبلاگ باز کنه )… آره، میگفتم… خواهر و برادرم خیلی ریلکس و معمولی از رفتن حرف میزنند و برادرم با اطمینان از رفتن به فلان کشور با همسرش میگوید و خواهرم هم از رویاهایی میگوید که فقط در کشوری دیگر قابل دسترسی است. در تمام این مدت مامان میخندد و به حرفشان گوش میدهد. تا اینکه من حرف میزنم! همین که من حرف از مهاجرت و کندن از این خراب شده فکسنی میزنم، ناگهان جدی میشود و با دقت حرف هایم را گوش میدهد. بعد هم خیلی آرام و منطقی میگوید : تو گه میخوری جایی بری آشغال. دقیقا از همین الفاظ استفاده میکند. کاری هم به این ندارد که دور و برمان آشنا و دوست و غریبه هست یا نه. من هم چون این چیزها خیلی به تخمم نیست، کاری ندارم. البته گاهی اوقات قسمت آشغال عوض میشود و مثلا تبدیل میشود به کثافت یا بیشعور یا الاغ.
خب این موضوع برای خودم هم مسئله شده بود. امروز که دوباره این حرفها اومد و مثل همیشه همه گفتن و خندیدن، باز هم قضیه آشغال و اینها تکرار شد و خیلی جدی ازش پرسیدم : مامان یعنی چی آخه؟ چرا اینا میگن میخوان برن میخندی ولی تا من حرف میزنم جدی میشی؟
میدونم که این حرفها ممکنه خیلی کودکانه به نظر برسه ولی خب من با یک لحن خیلی جدی و منطقی پرسیدم خیر سرم. باید اضافه کنم که سن اینجانب نیز مثبت 20 میباشد.
گفت : اینا برای خودشون میگن چون نمیتونن برن ولی تو انقدر خر هستی که بخوای یک دفعه بذاری بری.
بعد هم بلند شد و اومد من رو بوسید. من بوسش نکردم چون از این محبت های یک دفعه ای قلمبه شده متنفر هستم و هیچ کس هم این را نمیداند. ولی خب متنفر هستم. مامان جانم جدای از اینکه صفت هایی چون آشغال و کثافت و بیشعور رو به بنده نسبت میدن، فکر میکنن انقدر خر هستم که بخواهم بروم خارج و ترکش کنم.

***
رویارویی شدن با پیری و بیماری مامان برایم خیلی سخت است. در ضمن بگویم از واژه مادر خیلی بدم می آید و مامان خیلی هم بهتر است. هر وقت اینجا گفتم مادر میتوانید بهم فحش خواهر و مادر یا هر چیز دیگری بدهید. داشتم میگفتم. دوست ندارم در بیماری و فراموشی و کثیف کردن جایش ببینمش. آرزو میکنم یا در سلامتی و سنی نزدیک به 60 یا 65 بمیرد و یا اینکه خودم زودتر ریغ رحمت را سر بکشم. خلاص. گور بابای آرزوهای کیری ای که داریم. ندیدن مامان بیمار از همه چیز بهتر است.

Advertisements

From → Uncategorized

5 دیدگاه
  1. کتی permalink

    سلام
    یه سوال داشتم: این خواهر و برادرتونم مذهبین؟ من همیشه برام سواله که چرا این مذهبیا کشور اسلامیو ول میکنن میان دیار کفر؟ شما که با این آدما زندگی میکنین میتونین توضیح بدین؟

    • بله تقریبا
      ولی نمیشه اینجوری کلی نظر داد
      باز هم مذهبی داریم تا مذهبی!! یعنی مذهبی بودن فقط یک شکل نیست

  2. مامان من همیشه دوست داشت که تا وقتی زنده هست سالم باشه و محتاج کسی نباشه، به آرزوش رسید. ولی باور کن حاضر هستم در بدترین شرایط باشه ولی هر روز ببینمش :)

  3. و من دارم ذره ذره فراموشی بابام رو می بینم…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: