Skip to content

looking for a mother that’ll get me high, just a stupid motherfucker. if I die, I die

1 اوت 2012

and that’s how the high command took my daddy from me

لطفا با این پست یک آهنگی گوش بدید که قدرت تخریب داشته باشه. آهنگی که هر بار که بهش گوش میدید، حس میکنید دارید به گا میرید. با تشکر

خاطرات بخش اعصاب خورد کنی از زندگی هستند. خیلی اوقات دلم میخواهد، خاطراتم غذایی نذری باشد. همه دنبالش باشند و زود هم تمام شود. آن موقع اوضاع خیلی بهتر میشد مطمئنا.

یادم نمی آید سال چند بود. شاید 82 یا 83. مامان چند ساعتی میشد که به خاطر دعواهای پر سر و صدای بابا و برادرم خانه را با قهر ترک کرده بود. بله، آن موقعها بابا و برادرم خیلی دعوا میکردند. بابا تازه ورشکست شده بود و نیازهای روز افزون برادرم تنها و تنها با پول جواب داده میشد و چیزی که آن روزها خیلی کم داشتیم پول بود. دعواها با بهانه های مسخره ای شروع میشد. از اینکه چرا جورابتو تو اتاق در نیاوردی؟ تا برو آشغالارو ببر پایین. اول چند تا دستور این میداد و بعد هم چند تا متلک آن بارش میکرد. بعد دعوا میشد. حتی یادم است چند بار با هم درگیری فیزیکی پیدا کردند. این مواقع مامان سعی میکرد جدایشان کند و خواهرم فقط گریه میکرد و من هم گیج و مبهوت میماندم. راستش خانواده خوبی بودیم و دوست ندارم که الان شماها برایم دل بسوزانید و ترحمتان را خرج کنید. همدیگر را واقعا دوست داشتیم و خوشی هایمان دوست داشتنی بودند. اما این دعواها امان همه مان را بریده بود. هنوز هم نمیتوانم کسی را مقصر بدانم. نه بابا و نه برادرم را. طبیعی بود. دلش گوشی میخواست و ساز میخواست و خیلی چیزهای دیگر. اما نداشتیم. تقصیر بابا هم نبود. شرکایش سرش کلاه گذاشتند. بابای بیچاره ام مثل خیلی های دیگر اشتباه کرد و به دوستانش اعتماد کرد. همین. گناهی نداشت که.

بله، چند ساعتی بود که مادر رفته بود و من و خواهرم صبحمان را باز با صدای دعوای این دو تا شروع کردیم. نیم ساعتی داد زدند و بعد آرام شدند. یادم نیست بعد یک ساعت بابا باز اولین تیکه را انداخت یا داداشم. باز صداها رفت بالا و همین موقع بود که دوستم زنگ زد. یادم می آید که دستم میلرزید و صدای دوستم هم میلرزید. حتما از پشت تلفن صداها را شنیده بود. وقتی بدون هیچ سلام و علیکی بهش گفتم بعدا زنگ میزنم، فقط گفت باشه. حتما فهمیده بود. آبرویم رفت تقریبا. دلم برای خودم سوخت. خواستم بروم دستشویی گریه کنم. حتی نمیخواستم تو بغل کسی گریه کنم. حتی نمیخواستم پیش خواهرم گریه کنم. میخواستم تنها باشم و عر بزنم. خب من هم بچه بودم تا حدودی. شاید 12 سالم بود. گفتم که، دقیق یادم نیست. این بار دعواها و داد و فریادها کمی بیشتر داشت ادامه میافت و همین من را میترساند. برادرم کاملا مستاصل شده بود و با هر دادی که میزد اشک میریخت. با همین اشک ها داد زد : بابا به خدا یه بلایی سر خودم میارما.
قسمت بد ماجرا اینجاست. بابا هم نه گذاشت و نه برداشت و گفت : به تخمم.
نمیخواهم توی دلتان به کسی فحش بدید که گرچه اگر هم این کار را بکنید، تخمم هم نیست. ولی خب نکنید. پدرم بود و دوستش داشتم. همه دوستش داشتیم. خیلی کارای خوبی برایمان کرده بود و واقعا همه مان را دوست داشت. اما وقتی آن حرف را، آنهم در حضور خواهر کوچکترم زد، کوه پدرانه ام جلوی من فرو ریخت. نه به خاطر اینکه حرف زشتی زده باشد که البته آن هم مهم بود. اما بیشتر به این فکر کردم که بابا به کجا رسیده و چقدر داغان شده است که دیگر از هیچ چیزی هراس ندارد. از اینکه جلوی دختر و پسرش بگوید به تخمم هراس ندارد و نمیترسد. دیگر پدر برایم آن مغرور قدرتمند همه فن حریف نبود. فهمیدم او هم اندازه من شکستنی است و خراب میشود. او هم غصه دار میشود و گریه میکند. او هم جوش می آورد و میگوید به تخمم.

این از آن خاطراتی است که دوست داشتم میتوانستم پاکش کنم. اما نشد. حتی وقتی هم که بابا مرد، نتوانستم این خاطره را دور بیندازم. میدانید بعضی خاطره ها اینطوری است. یادش که میفتی میخواهی خودت را بزنی. سرت را بکوبی به دیوار. بلند آواز بخوانی و سوت بزنی که زودتر از جلوی چشمت کنار برود. خاطرات خجالت آور شاید. اما خب معمولا در این خاطرات، خود شما فرد مقصر هستید. مثلا من خیلی سال پیش، موقع حرف زدن، روی صورت دوستم تف کردم و هر بار که یادش میفتم میخواهم خودم را بزنم یا با صدای بلند بخوانم! اما این بار مقصر من نبودم. من فقط شاهد عملی احمقانه بودم. یعنی شاید هم تقصیر خودم بود. شاید نباید پدر را میشکستم.

مامان شب برگشت خانه و باز هم همه چیز با شیرینی و پیتزا تمام شد و همه مان خندیدیم. ولی من آن شب با اشک از دست دادن پدرم خوابیدم.

Advertisements

From → Uncategorized

5 دیدگاه
  1. یه زمانی منو بابام هم خیلی دعوا میکردیم…بابام یه منطقی داشت اونم این بود که اگه کاری به نظرش به صلاحته باید انجام بشه و مهم نیست تو در موردش چی فکر میکنی یا بقیه هم فکر میکنند اون کار درستیه یا نه…صلاحیت اون کارو بابام تشخیص میداد…اکثر اوقاتم راست میگفت… ولی رفتارش خوب نبود…بعد این چند وقت که دور بودیم خیلی تغییر کرده بود….برا اولین بار دیدم که پیر شده…گریه ام گرفته بود…..

    • اصلا فلسفله والدین همینه :) مخالفت کردن برای مصلحت و آینده بچه :)

  2. فرناز permalink

    درسته . تو زندگی خاطراتی هست که آدم دوست داره یه جوری نابودش کنه. ولی نمیشه. فقط باید یه جوری باهاشون کنار اومد. باید حل شون کرد که دیگه اینقدر اذیت کننده نباشن.

    البته من دفیقا نفهمیدم که چی این قضیه تورو اذیت میکنه. این که تو وجه شکننده ی بابات رو دیدی؟
    اون موقع بچه بودی و طبیعی ه که این برات خیلی زجر آور بوده ولی الان که یه آدم بالغی هنوز نمی تونی باهاش کنار بیای؟ الان که میدونی آدم بزرگ بودن سخته و آدم بزرگ ها درواقع همون بچه هایی ان که ریش و سبیل در آورده ن.(یا مَمه، درمورد زنها!!) ولی همونقدر می تونن ضعیف باشن

    • آره، الان هم نمیتونم باهاش کنار بیام
      با همه این چیزایی که گفتی و منم میدونم ولی باز هم نمیتونم درست حسابی هضم کنم

  3. فکر میکنم همه ی ما تنهاییم فقط گاهی فراموش می کنیم این حقیقت رو…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: