Skip to content

هارای کیری

23 ژوئیه 2012

برای بعد از مدتها به صورت عمومی نوشتن، باید حواسم باشه که هر چیزی رو نگم. گرچه میدونم که موفق نمیشم. دهان و مغز تخمی تخیلیم پر است از فحش های کش دار. البته فعلا وقتش نیست و باید چیزهای مهم تری رو بگم. چیزهای مهم تری که احتمالا خیلی از شماها به تخمتون هم نیست. البته طبیعیش هم همینه. همین روزها وقتی تو خیابون میبینیم دختری رو دارن به زور سوار ون میکنن، کدومامون به تخممون هست و البته انقدر خایه داریم که بریم جلو کاری بکنیم؟ میگم که، طبیعیه.

اینروزا دارم در به در دنبال یه مترجم میدوام که یه کتاب بده دستم. از طریقی به یه آدم درست حسابی و شناخته شده وصل شدم و رفتم پیشش. ازم امتحان گرفت (!) و گفت که کار زیاد باید بکنم ولی استعداد دارم. بعدش گفت برم فلان جا سی دی جلسه های آموزشیشو بگیرم.
فردای همونروزی که رفته بودم پیشش، رفتم اون موسسه ای که توش درس داره. حالا بماند که راننده تاکسی با بغل دستی من دعواش شد سر 100 تومن و با وجود دو تا خانمی که تو تاکسی نشسته بودن، هی میگفت پول کس کشی بخوره هر کی داره دروغ میگه. هی اینو میگفت و خانما چشاشون بیشتر گشاد میشد. مرتیکه دیوث بغلی من هم نمیکرد 100 تومن از جیب گشادش در بیاره بده یارو قال قضیه کنده شه. یه ربع دعوا کردن. خلاصه 100 تومنو با زور و فحش داد و قضیه ختم به خیر شد الحمدالله.
در موسسه رو زدم و دختر 24 یا 26 ساله ای در رو باز کرد. گفت سلام، بفرمایید. من همینجور مونده بودم. لامصب چه صدایی داشت. خیلی صدای دختره خوب بود. میدونم خیلی تخمیه ولی بغضم گرفت. به خاطر صداش. گفتم این و دوست پسرش احتمالا هیچ وقت دعواشون نمیشه. مگه میشه با این صدا دعوا کرد؟ مثلا شاید اس ام اسی یا تو چت. ولی از پشت تلفن و رو در رو اصلا نمیشد باهاش دعواش کرد. همینجوری مونده بودم. دوباره گفت امرتون؟ خیلی خوب حرف میزد. پدسگ چه صدایی داشت. گفتم سی دی جلسه های فلانی رو میخوام. بهم چشمک زد و گفت چشم، حتما. نه ازین چشمکا که مثلا برای نخ دادن و اینا میزنن، دختره احتمالا فکر کرده بود من بچه ای چیزی هستم. نمیدونم. با این همه ریش و قد تخمی من، مگه کسی منو با بچه اشتباه میگیره؟ ولی در هر صورت چشمکش این مدلی بود. چون بعد این همه مدت بالاخره این قدر شعور دارم بفهمم چه چشمکی برای خط و نخ دادنه و چه چشمکی از روی ترحم و بچگی و راحت کردن طرف با محیطه. دو سه بار دیگه هم بهم چشک زد. گفتم خدایا شانس تخمی ما رو ببین. موقع رفتن هم که سر پول دادن، من خر سوتی دادم، یک خنده ای کرد که دیگه اشکم داشت در میومد. خیلی مسخره و تخمیه، میدونم. ولی اشکم داشت در میومد. اومدم بیرون و سی دی رو گذاشتم تو کیفم.

خواستم سیگار روشن کنم، دیدم هوا گرمه، اصلنم حسش نیست. زنگ زدم به رفیقم که بریم کافه، گفت بیلاخ کار دارم. برگشتم خونه.

Advertisements

From → Uncategorized

نوشتن دیدگاه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: